نویسنده :
اسماعیل نعمتی - ساعت ۱٢:٤٤ ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۸
ایران
دوست داشتم جای ایران باشم،
که به آزادی تکتک فرزندان وطن خوشحال است.
نویسنده :
اسماعیل نعمتی - ساعت ۳:٤٤ ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ،۱۳۸۸
برج تنها
میترسم، از حرف زدن میترسم.
از قضاوت، از تصمیم، از عشق ...
خسته شدم از کار و کار و کار
نه
خسته شدم از نرسیدن به تو
خسته شدم از صبر
برای شنیدن اینجا کلیک کنید!!
نویسنده :
اسماعیل نعمتی - ساعت ۱:۱۸ ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸۸
| من سیاسی نیستم!!! |
نمیخواستم مطلبی درباره این انتخابات بنویسم ولی با دیدن مناظره دیشب بین کروبی و احمدینژاد نتونستم جلوی خودمو بگیرم. ای سبزها، ای از برای تغییرها به کی میخواهید رای بدید؟!! به کسانی که در مناظرههای ساختگی هم نمیتوانند نادرستی دروغهای گزاف عدهای دیگر را اثبات کنند. این مناظرهها تنها نشان داد که همه اهل سیاست در این کشور از یک قماشند و صد البته که گروه احمدینژاد از همه حرفهایتر. در مناظره اول این گروه(زشتها) توانست با تحریک سبزها در حالی که حرکت اول بازی را در اختیار داشت، مناظره را به مناقشه تبدیل کند تا سبزها نتوانند با آرامش به بیان ضعفهای عملکردی دولت بپردازند. درست که گروه زشتها بیپروا، بیادب و گستاخ بود ولی چه سود که در این دوران نه برای من، نه برای تو برای ما ارزشها تغییر کرده است. این است سیاست آمیخته با دین، خودگرایی!! در مناظره روز دوم، از گفتههای روز قبل معلوم بود که استراتژی گروه زشت تغییر کرده و زمان کسب آرا فرا رسیده است، زمان آمار دروغ، زمان فریب مردم. گروه تغییر بدون توجه به این تغییر استراتژی روند مناقشهای را انتخاب کردند که با بیتوجهی گروه زشت روبرو شدند. این گروه(تغییر) هیچ برگ برنده دیگری در دست نداشت و به چهار ده دقیقه تکراری اکتفا کرد. در این مناظره شکست قطعی برای گروه تغییر بود. یک قانون تو ریاضی هست به نام برهان خلف یعنی اگر شما بتوانید یک دلیل بر نادرستی یک گزاره بیاورید، آن گزاره دیگر صادق نخواهد بود. در این دو مناظره هیچ قسمتی از حرفهای گروه زشت با دلیل نقض نشد. امید داشتم که گروه تغییر تنها به بیان این مطلب بپردازد که نامه Tony Blair را نشان بدهید و بعد به سراغ برنامههای عملکردی آینده برود که این عمل انجام نگردید.
دوستانه تر بگویم، مصاحبهای قبل از مناقشه: (فلکه اول تهرانپارس، پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388) رفته بودیم با بچهها یه دور بزنیم، تبلیغات در میادین اصلی برای گروه سبز خیلی بود و از رنگیهای دیگر خبری نبود. البه در کوچههای فرعی این گروهزشت بود که برتری داشت و از گروه تغییر خبری نبود. در میان هیاهو و سروصدا یه خانومی اومد طرف ما برای پر کردن پرسشنامه در یک آمار گیری کلی که از یک ماه پیش در سطح ایران شروع شده بوده، از اونجایی که همسن و سال خوذمون بود و منم که کم حرف مصاحبهای که قرار بود پنج دقیقه باشه وفقط یک پرسشنامه پر بشه شد چهلوپنج دقیقه. حرفهایی که درباره جو و شور و جلب توجه و ... زدیم اصلا مهم نیست. همه این مطالب و گفتم تا همین دو تا نکته رو بگم. ازش درباره نتیجه آمارگیری پرسیدم گفت:
|
" رقابت بین میرحسین و احمدی نژاد و اینکه همه چیز به هفته و دو روز آخر بستگی داره "
|
بعد دیگه داشت میرفت که هادی صداش کرد و پرسید که شما چی؟ به کی رای میدید، گفت:
|
| " این خانه از پایبست ویران است " |
نتیجه گیری رو میزارم به عهده خودتون، هرکی دوست داره بره رای بده. |
نویسنده :
اسماعیل نعمتی - ساعت ٢:۱٩ ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸
تو عشق اول منی
چند وقتی است دست از سر سیاست بر داشتهام!!
شاید در حال مُردنم، شاید دنیا آمدهام.
به فکرهای دیروز فکر میکنم که چقدر کودکانه بود، برای هر لحظه فکر میکردم برای هر لحظه تردیدو
به آینده فکر کردم که در آن چه کار خواهم کرد
داستان نویسم یا قصهخوان، بازیگرم یا تماشاچی، آزادهام یا برده، با توام، زندهام؛ مردهام، بی توام؛ و اگر تو نباشی ...
کاغذم افتاد، به خود آمدم در حال بودم در زمان و تو بی من و من بی تو.
شاید روزی دوباره ببینمت، اگر تو دوست داشته باشی مرا ببینی و خواهم گفت دوستت دارم.
در آستانه میانسالی
یک ناله مستانه زجایی نشنیدم ویران شود این شهر که میخانه ندارد
انسان عاشق گناهکار است! بزرگترین گناه انسان عشق است. عشقی که او را بر روی زمین فرستاده است. عشقی که آدم را مجبور به کندن سیب سرخ زندگی کرد. عشقی که شاید روزی مرا در کنار تو قرار دهد.
نه حرفی برای گفتن دارم، نه کلامی برای نوشتن. دوباره در نقطهی شروع ایستادهام. بعد از 25 سال که گذشته با همه خوبیها و بدیهاش، با همه آمدنهاش و رفتنهاش، با همه خاطراتش بازم دلم میخواد تو همین لحظه زندگی کنم. لحظههارو بیشتر تجربه کنم، تجربههایی که به جرأت و گذشت و دیوونگی بیشتر نیاز داره. دلم میخواد برای دوست داشتن بیشتر تلاش کنم. میخوام دفعه بعد اصلا نخوابم. میخوام بیشتر عوضش کنم.
تو این شهر شلوغ هیچ از پس خنداندن و گریاندن، آرامش دادن و عصبانی کردن، متنفر کردن و عاشق کردن کسی برنیامدهام. لابد فکر میکنید آدم خوبی هستم!
نویسنده :
اسماعیل نعمتی - ساعت ۱:٤٠ ق.ظ روز پنجشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧
| راه مدرسه رفتهام، تند و پیاده رفتهام |
| بازی کـردهام، لبـخند داشتـهام |
| تنها و بیصدا، بیدوست و بیرفیق |
| گاه با نسیم، گاهی با سحر |
| نگاهی به دوستان، دزدی ز دختران |
| چند قدم با دختری، قدمی چند با دختران |
| چرخی در این شهر، همزادهای من |
| کارکردهام، نان خریدهام |
| خواهش ز مادرم، بگذار بگذرم |
|
| راه کج نکردهام، شرمنده جوانیم |
| تفریح نکـردهام، شرمنده جوانیم |
| اینجا رسیدهام، شرمنده جوانیم |
| قدم در گرفتهام، شرمنده جوانیم |
| گاهی به سینهها، شرمنده جوانیم |
| بی هیچ لذتی، شرمنده جوانیم |
| بیمار گونهایم، شرمنده جوانیم |
| عاشق نبودهام، شرمنده جوانیم |
| شاید بزرگترم، من آن جوانیم |
|
نویسنده :
اسماعیل نعمتی - ساعت ٢:۱٥ ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٧
اسماعیل
آدم باید تو زندگی خوب نقش بازی کنه ولی بازیگر نباشه.
آدم باید تو زندگی از حق دفاع کنه ولی قاضی نباشه.
آدم باید تو زندگی بتونه دروغ بگه ولی دروغگو نباشه.
آدم باید تو زندگی بتونه خوب حرف بزنه ولی حرف اضافه نباشه.
آدم باید تو زندگی تغییر کنه ولی متغییر نباشه.
آدم باید تو زندگی به همه کمک کنه ولی منتظر کمک نباشه.
آدم باید تو زندگی عشق داشته باشه ولی عاشق نباشه!
نویسنده :
اسماعیل نعمتی - ساعت ٢:٥۱ ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٧
صبح از خواب پا می شم تا شما رو ببینم
می آم تو کوچه که با شما احوالپرسی کنم
اومدم دانشگاه تا باهاتون بحث کنم
بزرگ شدم که در کنارتون کار کنم
تا زیر این گنبد نیلی در کنارتون زندگی کنم
سال خوبی داشته باشین
ساله نو مبارک
نویسنده :
اسماعیل نعمتی - ساعت ٩:٥۱ ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٦
میخواستم غر بزنم، گفتن مگه مرد غر میزنه!
اومدم گِله کنم گفتن مگه مرد گِله میکنه!
اومدم عاشق بشم، گفتن اسماعیل عقلت کجا رفته!
داشتم دیگه خسته میشدم، گفتن اسماعیل تازه دقیقه 20 بازیه باید بُدویی!
دویدم گفتن، اسماعیل نه همین لباس زیباست نشان آدمیت!
اومدم برم، تو رو دیدم و وایستادم.
رعنا: اگه یه روز از یه دختری خوشت بیاد چیکار میکنی؟
اسماعیل: یه روزی،... یه گل میخرم، میرم پیشش بهش میگم دوست دارم.
← صفحه بعد